نون و کچلوک

دلنوشته را من نمینویسم دلم مینویسد آنچه مینویسم خط خطی های یک مغز است .

نون و کچلوک

دلنوشته را من نمینویسم دلم مینویسد آنچه مینویسم خط خطی های یک مغز است .

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
۳۱ تیر۱۶:۱۸

یادم هست یک دوره ای از زندگیم دوست داشتم نویسنده بشم .یعنی کل دوران ابتدایی ،بیشتر هم بخاطر تشویق معلم ها و اطرافیانم بود .یک انشاء مینوشتم و با کلی به به و چه چه مواجه میشدم . انشام خوب بود .برای یک موضوع مینشستم و کلی فکر میکردم که چجوری بنویسم تا متفاوت باشم.هر بار تو ذهنم ایده ای می اومد با خودم میگفتم حتما بقیه دوستامم دارن به همون فکر میکنن پس باز هم فکر میکردم . بعضی وقتا کل روز رو درباره اینکه چی بنویسم فکر میکردم . از اون موقع ها تا به امروز همیشه ی همیشه به نوشتن علاقه داشتم .دوست داشتم یک چیزی بنویسم درباره هر چی که اطرافم میدیدم،درباره آدمایی که میشناختم .از روز اول دانشگاه سعی کردم یک دفتر خاطرات مهیا کنم .روز اول نوشتن متوجه شدم  نزدیک ۶ صفحه فقط برای یک روز نوشتم . کم کم زمانم رو میگرفت تا رهاش کردم .شاید بخاطر این بود که بلد نبودم خاطره روزانه بنویسم . پس شروع کردم مطلب های کوتاه و زیبا بنویسم. داستان های کوتاه خیالی و گاهی عاشقانه :))) توصیف در و پیکر شهر و هر چیزی که به مخیله ی ذهنم میرسید . بعضی وقتا تو سرویس دانشگاه یا توی اتوبوس واحد موبایلمو دستم میگرفتم و سعی میکردم ویژگی یکی از افراد داخل اتوبوس رو بنویسم .این کار برام سرگرم کننده و جالب بود . البته یک نگاه به طرف میکردم و بقیه رو تو ذهنم تجسم میکردم و بعد دربارش مینوشتم ، به طرف هم خیره نمیشدم ،به چشم بد هم نگاه نمیکردم :/ و زن و مرد هم فرق نداشت و فکرای دیگه هم نکنید :||| 

سرنوشت من از همون ابتدا با نوشتن گره خورده . با اینکه نویسنده نشدم اما نوشتن رو همیشه دوست داشتم . 



| ۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی