نون و کچلوک

دلنوشته را من نمینویسم دلم مینویسد آنچه مینویسم خط خطی های یک مغز است .

نون و کچلوک

دلنوشته را من نمینویسم دلم مینویسد آنچه مینویسم خط خطی های یک مغز است .

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۱ مطلب با موضوع «پراکنده نوشت» ثبت شده است

۲۹ ارديبهشت۰۲:۴۳
یک وقت هایی هست . خیلی کم هم پیش میاد . دلم میخواد هر چی دلم خواست بگم . دوست دارم این غده ی سرطانی که ته حلقم رو گرفته بریزم بیرون . شاید در حد دل خواستنه اما واقعیت اینه که دست و پای آدمو میبندن و یه قفل هم خودت میزنی به دهنت و تنها سکوت باقی میمونه . امشب یک خبری بهم دادن که دچار هیجان بدی شدم . هیجان دو دسته است یا خوبه یا بد . برای من یک حالتی بین خوب و بد داره . بیشتر یک احساس ناراحتی دارم ، بخاطر یک دروغه کوچیکه که از اول گفتم و دیگه نمیتونم جمعش کنم . یا کاریه که میتونم انجام بدم اما شدت غرور و خجالت مانعم میشه. غرور با خجالت ترکیب جالبی میشه اتفاقا . شاید هم ضد هم باشن اما یک مغرور رو در نظر بگیرین که خجالت هم میکشه . تصورش شاید کمی هم سخته اما بنظرم کاری نشد نداره . آره یک خجالتی میکشم که دارم آب میشم توی زمین یعنی با غرور دارم آب میشم .... فقط یک احتمال زیر ۱۰ درصد امکان داره منو نجات بده . مثل یک مسابقه فوتبال شدم که میگن احتمال دو تیم برای برد چقدرا و اینا . من اون تیم ضعیفم که رده ی سنی بازیکناش در حد پدربزرگه و همشونم تریاکین و سرمربیش هم توی کُماست. مدیر عاملشم با زنش قهر کرده و زنشم تمام اموالشو بالا کشیده . سرپرستشم یک خماری و الکلیه ... . این موقع معیار و سنجش برای شانس از صفر بالاتر نمیره ...
 حالا اگه فهمید چه کنم و خودم رو به چه دری بزنم و اگه نفهمید و پرسید چی میشه و اگه کس دیگه ای فهمید و بهش گفت یا به روش نیاورد و یا کلا اتفاق خاصی نیفتاد و تغییراتی هم حاصل نشد یا اگه فردا یه سیل بیاد و منو و اونو و اونایی که باعث و بانیشن رو ببره چه کنم و حالا اومدیم همه چیز به خوشی رفت اما آخرش میاد میپرسه که چی شد؟ یعنی دلم میخواد یه پتک بردارم بزنم رو سر اونی که این شبکه های پیام رسان رو اختراع کرد . قبلا اس ام اس بود . پیام طرف رو میخوندی یه دونه تیک هم کنارش نمیرفت و طرف هم نمیفهمید کی آنلاین شدی و اینا . الان با یه اتصال پیشوای عالی اسنوک هم میفهمه .فقط حیف شد  از وسط نصف شد ، الان یادم اومد که پیرمرگ از دنیا رفت.اصلا یه حسی دارم که انگار، انگار اون کایلو رن منو تحت نظر داره :/ 
هنوزم هیچی نگفتم .... کنار این همه مصیبت و بدبختی یک حس دلتنگی هم دارم که دیگه نمیدونم اونو کجای دلم بذارم .... خیلی ساده دلم میخواد هر چی هست و نیست رو رها کنم و همین امشب برم شهرم رو ببینم و بعدشم که مجبورم برگردم ...  

| ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۴۳